ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

دلهره...

سلام به یگانه پسر عزیزم، ابوالفضل جون دوشنبه9 خرداد90 با بابات رفتیم جواب آزمایشگاه و گرفتیم. وقتی دیدم میزان باکتری توی ادرارم و نوشته زیاد، خیلی خیلی غصه دار شدم . از اونجا، بابات من و رسوند خونه ی مامانی اینا و خودش رفت سرکار. با خاله منا رفتیم کلی توی اینترنت گشتیم و چیزی جز دلهره و ترس و نگرانی نصیبم نشد. تازه میزان پلاکتهای خونم هم از حد نرمال کمی کمتر بود و این مزید شد بر دلهره ی بیشتر . دکتر وقت نگرفته بودم و ترجیح دادم قبل از ورود دکتر برم مطب و اونجا  بشینم تا موفق بشم دکتر و ببینم. با خاله منا رفتیم. ساعت 4مطب بودم و نفر14 شدم. دکتر ساعتهای5:05 دقیقه اومد. حدود ساعتهای 6 بود که نوبتم شد. البته با پارتی بازیه خانوم ...
10 خرداد 1390

خوراکی...

سلام جوجـــــــــو از وقتی اومدی توی دل مامانی نشستی، یه تغییر بامزه توی خوابهای مامانی اتفاق افتاده. مامانی تا الان شکمو نبوده ( البته نه زیاد) ولی از ماه اول خیلی از خوراکیهای مختلف و توی خـــــــواب می بینه ... وقتی از خواب پا می شم اگه یادم مونده باشه به بابات می گم . گاهی بابا و گاهی مامان جون و بقیه برام فراهم می کنن که توی دلم نمونه، از املت با رب زیاد گرفته، تا انار و .... دیشب داشتیم برای شام آماده می شدیم که نوه ی همسایه ی واحد بغلی(که یه دختر مامانیــــه ) یه بشقاب باقلی پلو با ماهی آورد. خیلی خوشمزه بود . از بابا محسن پرسیدم که من چی بذارم توی ظرفشون پس بفرستم، گفت: آب طالبی با بستنی مخلوط کنیم توی این لیوان...
9 خرداد 1390

آخیش ...

سلام به پسری که دل تنگ صدای ضربان قلبشم ، دلتنگ اینم که ببینم الان چقدرش شده، دلتنگ اینم که  توی صفحه ی مانیتوری دست و پای کوچولوشو ببینم... مامانیه من امروز 29 هفته تموم شد، پسرم وارد آخرین هفته ی ماه 7 شدی، یعنی شمارش معکوس مامانی داره به نتیجه می رسه و مامانی می خواد روی گلتو ببینه ... توی این هفته چشمات باز و بسته می شن، قادری بین تاریکی و روشنایی تمایز قائل بشی، حتی می تونی یه منبع نور و به سمت عقب و جلو دنبال کنی ... الهی مامان فدات شه که داری سعی خودتو می کنی بزرگ و بزرگتر شی... الان باید تو دل مامان این شکلی باشی. توی این چند روز تنها نبودم، همه به نوعی بهم سر زدن و خواستن کمکم کنن اتاقتو ...
6 خرداد 1390

فکر تو...

سلام گل پسرم. این روزا همه تو فکر شما هستن. همه دوست دارن یه جوری کارهای مربوط به پسر مامان و انجام بدن. کلا نیومده خوب تو دل همه جا کردیا... توی دل مامان و بابا که یه عالمه جای بزرگ پیدا کردی... دوست دارم و عاشقانه می خوامت... ...
5 خرداد 1390

بهترین روز...

سلام به پسری که خدا به واسطه ی اون من و هم مادر کرد... امسال یک سال متفاوت برای من و امثال من هستش. واژه ی مادر تا حالا یه معنی دیگه برام داشته. از خدا خیلی ممنونم که من و شایسته ی این مقام دانسته و این مقام و به من نیز عطا کرده... خدایا شکرت... مادرم روزت مبارک ...
2 خرداد 1390